تراوش های ذهن یک مشاور

«خواننده عزیز، کپی برداری از مطالب صرفا با ذکر منبع یا لینک مستقیم مجاز می باشد.»

تراوش های ذهن یک مشاور

«خواننده عزیز، کپی برداری از مطالب صرفا با ذکر منبع یا لینک مستقیم مجاز می باشد.»

داستان غرور (6)

در بخش قبلی رسیدیم به تعریف غرور و تا حدی ویژگی های آدم مغرور را با ویژگی های آدم خودباور مقایسه کردیم. در ادامه لازم است به طور جزئی تر و با مثال های بیشتر به این مطلب بپردازم تا دوستانی که سعی دارند به کمک این مقاله «خود»شان را زیر ذره بین خودکاوی بگذارند و در احوال خودشان تأمل کنند بتوانند بهره عملی و کاربردی بیشتری بگیرند. 

 

 

اگر یادتان باشد رسیدیم به اینجا که احساس غرور شخص مغرور یا بر مبنای حیثیت و شأن و شهرتی است که کسب می کند یا بر مبنای صفات و خصوصیات ممتازی است که به اغوای «خود ایده آلی» تصور می کند دارد. چنین شخصی در تخیل هر صفت افتخارآمیز و غرورآمیزی را به خود نسبت می دهد: تقوا و پرهیزکاری، هوش سرشار، قدرت تفکر وسیع، بخشش، آرامش، متانت و هر چیز دیگر. از آنجا که تخیل نقش مهمی در زندگی این شخص ایفا می کند، خیلی برای آن ارزش قائل می شود و خود آن جزء غرورهایش درمی آید. از اینکه تخیلش می تواند پروازهای بلند و نامحدود داشته باشد و هر کم و کسری که خود ایده آلی دارد برایش فراهم سازد، احساس غرور می کند و به مردم عادی که مغزشان در سطح واقعیات محدود دور می زند –و از پروازهای نامحدود تخیل بی بهره اند- به دیده حقارت می نگرد.  

 

البته چنین شخصی اغلب علاوه بر تخیل، نسبت به سایر جریانات ذهنی و معنوی، از قبیل هوش و عقل و ایمان و اراده خود نیز غرور پیدا می کند. یا ممکن است به طور مبالغه آمیزی تصور کند آدم شکست ناپذیر، آسیب ناپذیر و پرتحملی است و همیشه سرپوشی بر روی ناراحتی های خود بگذارد و در واقع آن را در خود پنهان کند. همان مانع همیشگی انسان بر سر راه خودشناسی اش. 

 

 

«خود ایده آلی» چیزی نیست که یک مرتبه ایجاد و تمام و کامل شده باشد. قوه تخیل باید دائما برای حفظ و نگهداری و تکمیل آن کار کند. باید به وسیله سفسطه و منطق سازی، عذرتراشی، دفاع، تبرئه و توجیه و وارونه سازی و قلب واقعیت ها، تصویر زیبا و ایده آلی را که شخص از خودش ساخته است پابرجا نگه دارد. و البته به میزانی که فرد از «خود واقعی» اش دورتر باشد، بهتر از عهده این کار برمی آید! یعنی واقعیات را آنطور که هست نمی بیند بلکه آنطور می بیند که ذهن و تخیل و ادراکش آنها را دریافت می کنند. 

 

 

 

به این مثال ها خوب توجه کنید: مثلا تیپ مهرطلب که در تصور ایده آلش خود را خیلی دوست داشتنی می بیند برای اینکه خللی به این تصور و توهم وارد نشود احتیاج شدیدی به تایید دیگران و محبت و دوستی آنها پیدا می کند. حالا هرکس به او محبت نورزد، در نظرش آدمی ناشایست و خبیث جلوه می کند، در حالی که ممکن است آن شخص واقعا آدم بسیار خوبی هم باشد. 

 

 

یا شخصی با تیپ شخصیتی برتری طلب که خود را خیلی پرقدرت و متشخص تصور می کند نیاز زیادی به اطاعت پذیری و فرمانبرداری دیگران دارد. و توقع دارد که دیگران به ویژه اطرافیان و بستگان به حرفش گوش کنند، اوامرش را اطاعت کنند و بدون اجازه و مشورت او دست به کاری نزنند. بنابراین هرکس او را اطاعت کند و خدمتگزارش باشد، به نظرش آدم خوبی می رسد هرچند که ممکن است چنین شخص مطیعی دارای یک شخصیت نامطلوب باشد. 

 

 

اگر توجه کنید می بینید در این مثال ها شخص از صفاتی که به حکم «باید»های تظاهری دارد احساس غرور و لذت می کند. پس خود شما می توانید بر این مبنا هر مثالی از این جنس را شناسایی کرده و در این طبقه جا دهید و مهمتر از آن وضعیت خودتان را بررسی کنید. 

 

مادر یا پدری را تصور کنید که غرور به فداکار بودن دارد اما واقعا فداکار نیست، فردی که غرور به مردم داری و شرافتمندی دارد اما فقط در ظاهر خود را خوب جلوه می دهد و به قول معروف از پشت خنجر می زند، شخصی که غرور به دینداری و خداترسی دارد اما حتی صریح ترین احکام الهی را با انواع توجیهات به نفع خودش تحریف می کند و برخلاف آنها عمل می کند، کسی که غرور به خودخواه نبودن و کم توقعی دارد ولی به وسیله تمارض و رنجورنمایی دیگران را به خدمت خود درمی آورد، یا کسی که غرور به حسود نبودن و خیرخواهی مردم دارد اما به طور نامحسوس نسبت به دیگران حسادت ورزیده و به داراتر از خودش به هر شکلی آسیب می رساند و مثال های فراوانی از این دست.   

  

 

علاوه بر غرور به چنین کمالاتی گاهی هم انسان مغرور به داشتن صفاتی می شود که فقط از نظر خود او فضیلت است نه عقل و شرع. مثل افتخار کردن به بی توجهی به مادیات، همه بدی ها را خوب دیدن و بین انسان ها فرق نگذاشتن، به هیچ حقیقتی معتقد نبودن و همه چیز را نسبی دیدن، زرنگ بودن و فریب کسی را نخوردن (ترجمه شده همه را فریب دادن!)، به تنهایی از پس همه چیز برآمدن و به کسی اعتماد نکردن، از هیچ چیز نترسیدن، خود را مرموز و ناشناختنی جلوه دادن و همه را غافلگیر خود کردن و ... خلاصه انواع افتخارات عجیب و غریب دیگر که معلوم نیست براساس چه اصل و منطقی مایه مباهات و تعالی نفس محسوب می شوند! 

 


 

با توجه به بازخوردهایی که تاکنون دریافت کرده ام٬ خوب است حالا که به اینجا رسیده ایم فهرست وار نکاتی را یادآوری کنم و امیدوار باشم با ذکاوت و دقت خودتان معانی و مضامین صحیح و کاملی را برداشت کنید: 

 

1- فکر کردن یا مطالعه زیاد داشتن درباره اصول و قواعد خوب زندگی کردن و به انسانی خوب و کمال یافته تبدیل شدن –خواه در حوزه اخلاق باشد خواه عرفان یا دین- به خودی خود منتهی به «خوب شدن» یا «خوب بودن» کسی نمی شود. مراقب تصورات بدون پشتوانه خود باشید و به دانستن های صرف دلخوش نشوید تا راه دچار شدن به غرور را هموارتر نکنید. 

 

 

2- سعی کنید به آنچه برای بهتر زیستن می دانید خوب بیاندیشید و به تدریج -بعد از درک جوانب و تامین کردن شرایطش- عمل کنید. یا لااقل به اندازه ای دنبال دانستن باشید که اهل عمل هستید. 

 

 

3- تا زمانی که مجبور نشده اید٬ قضاوت کردن درباره دیگران را فراموش کنید –حتی در ذهنتان- یا دست کم آن را به تأخیر بیاندازید. مشغول شدن به ارزیابی دیگران ویروس خطرناکی است که فقط یکی از بیماری هایی که تولید می کند، مغرورتر شدن و فرو رفتن در توهم «عمیق» بهتر بودن است. 

 

 

4- تلاش کنید دست از کمال گرایی وسواسی بردارید و به جای ترس از ناقص بودن، اشتیاق به «بهتر شدن» و نه «کامل شدن» را در خود تقویت کنید. این مهم است که باور کنید نقص و کاستی و خلأهای مختلف درونی (وبیرونی) جزء تفکیک ناپذیر زندگی انسانی است و همه انسان ها به طور طبیعی از آن سهمی دارند. در این صورت قادر می شوید به جای تقویت کردن زمینه های غرور توهمی، با آرامش و متانت و روراست بودن با خودتان و دیگران، آهسته و پیوسته حرکت کنید و به جای هرز دادن انرژی های خود، توانتان را به طور واقعی صرف کاستن از ضعف ها و افزودن قوت هایتان کنید. 

 

 

5- اگر فردی مؤمن و خداباور هستید در اولین فرصت به بازنگری اعتقاداتتان و اصلاح کج فهمی ها و بدفهمی هایی بپردازید که به احتمال زیاد درباره خداشناسی و هستی شناسی دچارش هستید و با این تصور غلط که محتوای ذهن و تخیلات شما مبنای دینی و الهی دارد به توهمات غرورآمیز خود دامن نزنید. (به فرموده خداوند هم٬ چنین انحرافی از بدترین و خطرناک ترین کمینگاه های شیطان است). هرچه باشد ضرر توهم مورد تأیید مردم بودن به مراتب کمتر از ضرر مورد تأیید خدا بودن است! 

 

 

6- این را بدانید که مسیر خودشناسی و خودسازی –از جمله شناخت زمینه های غرور و درمان آنها- آنچنان پرپیچ و خم و دشوار است که حرکت در آن مسیر، علاوه بر نیت و اندیشه درست به داشتن ایمان قوی و تکیه گاه و پشتوانه معنوی نیاز دارد. پس توصیه می کنم پیوسته به خدا توکل کنید تا به شما نشاط، آگاهی و توان کافی ببخشد. 

 

 

7- صادقانه توصیه می کنم اگر این مطالب را خوانده اید اما به هر دلیل نمی خواهید یا نمی توانید در این زمینه بیاندیشید و برای خودتان قدمی بردارید از انکار کردن آنچه به نظرتان نامعقول نمی رسد (یا حداقل به غلط بودنش مطمئن نیستید) پرهیز کنید. گاهی حرفی را می شنویم که انگار سهم امروز ما از آموختن نیست اما اندوخته ذهن ما برای فردایی می شود که نیازمند آن می شویم. 

 

 

8- باز هم خواهش می کنم بدون رغبت و انگیزه کافی و فراهم کردن انواع زمینه های لازم دست به تغییر نزنید و شتابزده رفتار نکنید. 

 

 

موفقیت شما را آرزو می کنم  

داستان غرور (5)

سوال اولی که با طرح آن وارد داستان غرور شدم، یادتان هست؟ فرق غرور و اعتماد به نفس. دو مفهومی که بسیاری از اوقات با هم اشتباه گرفته می شوند و جا به جا کردن ارزشمندی خودباوری و بی ارزش بودن غرور منشأ مشکلاتی می شود که هم خود فرد و هم جامعه پیرامونش را دچار عدم توازن و آشفتگی می کند. (اصولا به کار گرفتن هر مفهومی در غیر از جایگاه معنایی آن و به تعبیری استفاده جعلی از واژه ها و تحریف آنها، ذهن و روان انسان ها را آلوده می کند و به دنبالش ناهنجاری ها و بدرفتاری ها را موجب می شود.)  حالا زمان آن رسیده که مستقیما به سراغ این پرسش بروم تا تعریف دقیق غرور و اعتماد به نفس مشخص بشود.  

 

  

یادآوری می کنم که برای روشن شدن این تعاریف با دو مفهوم «خود واقعی» و «خود ایده آلی» سر و کار داریم که اولی منشأ رشد سالم و طبیعی انسان است و دومی نتیجه دور شدن از خود واقعی و از دست دادن وحدت و یکپارچگی درونی و ساخته و پرداخته تخیل فرد برای جبران کمبودها و ضعف هایی است که به زعم او مانع رشد و پیشرفت هستند و باید پنهان شوند. چنین فردی اگر سختکوش و مصمم باشد به احتمال زیاد بعد از ایجاد شدن خود ایده آلی به بخشی از پیشرفت ها و موفقیت های مورد انتظارش می رسد اما احساسی که پیدا می کند چیزی به اعتماد به نفس و آرامش واقعی او اضافه نمی کند اما به او احساس غرور می دهد. غروری که نظریه پرداز و روان شناس مشهور کارن هورنای آن را «غرور عصبی» نامیده است و این نوشتار با بهره گیری از ساختار اندیشه او به اینجا رسیده است. 

 

 

مهم ترین فرق غرور (یا غرور عصبی) و اعتماد به نفس واقعی این است که اعتماد به نفس بر مبنای صفات، فضائل و استعدادهای واقعی ای است که در انسان وجود دارد اما غرور از نتایج خود ایده آلی و احساسی بی اساس است که یا بر مبنای شایستگی های کاملا تصوری و تخیلی است، یا اگر واقعا شایستگی هایی هم در شخص هست، احساس غرورش نسبت به آنها خیلی مبالغه آمیز و بی تناسب است. 

 

  

هسته مرکزی احساس غرور، اضطراب و تشویش دائمی ای است که شخص برای کنترل و آرام کردن آن خود را مجبور به کسب چنین احساس غروری می بیند و امیدوار است که با رسیدن به آن و مقایسه کردن وضعیت خودش و دیگران -که مهم ترین معیار ارزیابی های او هستند- از خودش راضی شود و آرام بگیرد. به همین دلیل است که انسان مغرور به شدت تشنه و حریص «کسب عظمت و افتخار اجتماعی» و غلبه و برتری بر دیگران است. در حالی که مبنای اعتماد به نفس واقعی معمولا دارایی های معنوی و درونی است که شخص، خود قادر به تجربه و درک آنهاست. دارایی هایی که ممکن است جلوه خاصی در بیرون از خود فرد نداشته باشند و با توجه به مقیاس های رایج اجتماعی اغلب نمی توانند وسیله کارآمدی برای تقویت احساس خودنمایی و برتری جویی در میان مردم و کسب تمجید و تحسین آنها باشند. 

 

 

اگر بخواهم به نمونه هایی از چنین دارایی هایی اشاره کنم باید بگویم داشتن احساس آرامش و طمأنینه قلبی، داشتن ایمان واقعی، یا باورها و اعتقادات محکمی که انسان را در شرایط دشوار زندگی هم پابرجا و آرام نگه دارد، داشتن احساسات پرشور و نشاط و اشتیاق واقعی، برخوردار بودن از احساس مسئولیت کافی در قبال زندگی و سرنوشت خود و متوسل نشدن به شیوه های مختلف برای شانه خالی کردن از آن، احساس توانمندی ذهنی و داشتن قدرت عقلانی کافی برای مدیریت کردن امور زندگی که رابطه صادقانه با خود و دنیا، همینطور رابطه موثر و سازگارانه با افراد خانواده و اطرافیان و خلاصه مردم دنیا جزء مهمی از آن محسوب می شود، داشتن آمادگی های روحی لازم برای همه اتفاقات پیش رو؛ خوب یا بد و توقف نکردن و راکد نشدن حتی در بدترین شرایط مثال های خوبی از چنین داشته هایی هستند. 

 

  

دارایی هایی از این دست به خودی خود و بدون آنکه شخص را وادار به جاه طلبی ها یا تلاش و تقلای طاقت فرسا و برتری جویانه کنند احساس اطمینان لذت بخشی را در درون فرد زنده می کنند که می توانیم تعبیر زیبای «اعتماد به نفس» را به آن اطلاق کنیم. این احساس بر خلاف احساس غرور مستقل از تأیید بیرونی و متکی به درک و رضایت خود فرد است و از مقایسه کردن ها و قضاوت های نادرست دیگران، چندان متأثر نمی شود و آسیب نمی بیند. 

  

 

شخصی که اعتماد به نفس دارد شاید در حد معقول و منطقی نه حریصانه- به دنبال کسب محبوبیت و حیثیت و قدرت اجتماعی باشد اما اگر به هر دلیل به این هدف نرسد یا پس از رسیدن، این موقعیت را از دست بدهد احساس بی ارزشی محض و بیچارگی نمی کند. چرا که از ابتدا مبنای اصلی حس ارزشمندی او این دست آوردهای بیرونی نبوده است. اما احساس غرور شخصی که دچار غرور عصبی است یا مربوط به چیزهایی است که دارد و در جامعه نشانه حیثیت، شهرت، آبرو و پرستیژ است؛ یا ناشی از صفات و خصوصیاتی است که ندارد اما در تصور و تخیل به خودش نسبت می دهد و فکر می کند که واجد آنهاست و هر چیزی که باعث متزلزل شدن تصور «مهم بودن» او شود، مثل از دست دادن موقعیت مالی، شغلی یا ارتباط و معاشرت با افراد سرشناس یا مورد انتقاد قرار گرفتن و نادیده گرفته شدن از طرف دیگران به سرعت او را دچار احساس بی ارزشی و درماندگی شدید می کند. به عبارت بهتر، غرورش را جریحه دار می کند. البته فراموش نکنید باز هم این امکان وجود دارد که خود را توجیه کرده و با فرافکنی ها در ظاهر مقاوم جلوه کند. 

 

جالب تر این است که شخص مغرور ممکن است از استعدادهای خوبی مثل هوش بالا، سختکوشی، پشتکار یا مهارت های حرفه ای برخوردار باشد اما آنقدر برایش بی اهمیت است که گویا توان لذت بردن و خوشحال شدن به خاطر این داشته ها را ندارد. آخر، غرور وی بر مبنای خود ایده آلی است که دارنده خصوصیات ممتاز خارق العاده است. در واقع او نسبت به چیزی مغرور است که ندارد! 

 

 

(ادامه دارد)                             

داستان غرور (4)

رسیدیم به اینجا که اگر بکار بردن مکانیسم های روانی که در دوران کودکی موثرترین ابزار درونی مراقبت از تمامیت وجودی کودک در مقابل فشارهای بیرونی هستند به صورت یک عادت ثابت در بزرگسالی نیز ادامه پیدا کند، شخصیت فرد به شخصیتی متظاهر، دروغکار و فریبکار تبدیل می شود که در تعامل با دیگران توانایی نشان دادن خودش یا بهتر بگویم، خود واقعی اش را ندارد.  

 

چنین فردی آنچه که بروز می دهد چیزی است که به تصور خودش خوب، مطلوب و بی عیب و نقص به نظر می رسد. شخصیتی که ظاهرا نه تنها ضعیف و آسیب دیده جلوه نمی کند بلکه قوی، مطمئن و مسلط به امور زندگی به ویژه زندگی اجتماعی است. یک خود ایده آل و موفق که قادر است همیشه از پس خودش برآید و نقطه ضعفی هم از خود نشان نمی دهد تا مبادا کسی او را ضعیف و شکننده بپندارد. چون اگر چنین شود ممکن است همه احساس ناکامی ها، اضطراب ها و ترس ها و رنجش های دوران کودکی دوباره زنده می شود و بار دیگر به احساس ارزشمندی و اعتماد به نفس او (که البته بیشتر کاذب است) لطمه بزند. پس به انگیزه پیشگیری از چنین عواقبی هرچه بیشتر بر روی خود ایده آل وانمود شده اش تمرکز می کند و از خود واقعی اش دور و دورتر می شود.  

 

با این توضیحات حالا وقتش رسیده که به خودتان سری بزنید و قدری درباره احوال خودتان تأمل کنید. برداری را تصور کنید که در یک سرش آدمی قرار گرفته که خود واقعی اش با خودی که به دیگران بروز می دهد تقریبا یکسان است و در سر دیگر٬ آدمی قرار گرفته که خود واقعی و خود وانمود شده اش دو چیز متفاوتند و موقعیت تقریبی خودتان را روی این بردار پیدا کنید. تذکر می دهم که وضعیت مطلق دو سر بردار را فرضی بگیرید و ارزیابی صفر و یکی را کنار بگذارید و واقع بینانه فکر کنید.  

 

قطعا این ارزیابی کار ساده ای نیست و خوب است که برای آسان کردنش سوالاتی را مطرح کنم که بااستفاده از آنها بهتر بتوانید از عهده این کنکاش درونی بربیایید.  

چقدر در حضور دیگران سعی می کنید مراقب جایگاه و پرستیژ اجتماعی تان باشید؟

چقدر تلاش می کنید به شیوه های مختلف به دیگران بفهمانید که شما بهتر یا قوی تر از آنی هستید که آنها تصور می کنند؟ چقدر خود را پرتحمل و آسیب ناپذیر جلوه می دهید؟

چقدر تلاش می کنید دیگران را وادار کنید که در حضور شما مراقب رفتار و طرز برخوردشان باشند؟

چقدر برای شما اهمیت دارد که مردم از شما حساب ببرند و برای شما احترام ویژه ای قائل باشند یا توقعات شما را برآورده کنند؟

اگر کسی به شما بی توجهی کند و موجب رنجش شما بشود، چه احساسی به شما دست می دهد؟ شدت این احساس چقدر است؟

چقدر در درونتان٬ حساس و زودرنج هستید؟  

 

اگر کمی دقت و تمرکز به خرج دهید با فکر کردن به این پرسش ها متوجه خواهید شد که تا چه اندازه انرژی خود را صرف محافظت از «خود»ی می کنید که وانمود کرده اید و ساخته و پرداخته ذهن و تخیل شماست یا صرف «خود»ی می کنید که واقعا هست و هر روز بیشتر از دیروز درگیر مسائلش هستید و در حال کشف و شناختن خصوصیات و ضعف ها و قوت هایش. خودی که حتی اگر کسی از آن باخبر نباشد شما از وجود پرتلاطمش -که درست برخلاف ظاهر آرام و مطمئن غیر واقعی تان است- آگاهید و خواستگاه احساسات عمیق درون شماست.  

 

 

خود واقعی من و شما از ضعف ها و آسیب ها و عیوب مختلف منزه نیست. آنقدر قدرتمند نیست که رنجش ها و غمهایش را نادیده بگیرد یا ناکامی ها و شکست هایش را با توجیه های مختلف موفقیت و افتخار جلوه دهد. آنقدر ضعیف نیست که نیازمند مهربانی ها و حمایت های ویژه مردم باشد. آنقدر شجاع و نترس نیست که تن به هر جسارت و ماجراجویی ای بدهد. آنقدر سخاوتمند نیست که رنجش هایش را دائما کتمان کند . آنقدر بی رحم نیست که ادعا کند قادر است از همه انتقام بگیرد. خود واقعی ما گاهی عمیقا دچار احساسات منفی می شود. عمیقا می ترسد یا مضطرب می شود، غمگین می شود، دلسرد می شود، پشیمان و دچار حسرت می شود، احساس تحقیر می کند، احساس تنهایی و بی مهری می کند.  

 

با این اوصاف با خودتان صادق باشید و ببینید بیشتر با خود واقعی تان زندگی می کنید یا با خود ایده آلی خیالی تان؟ ببینید بیشتر «واقعا ... هستید» یا «باید ... باشید»؟  

 

حرف آخر: در کاویدن درونتان هر کجا به «باید»ی خوب و دوست داشتنی رسیدید که واقعا واجد آن نیستید اما لااقل دیگران «باید» شما را به آن ویژگی بشناسند، به احتمال زیاد رد پای غروری را پیدا کرده اید. به خودتان تبریک بگویید و امیدوار باشید که بتوانید رد پاهای دیگر را هم شناسایی کنید. غرور ما آدم ها معمولا یک عنصر ساده و تک واحدی نیست بلکه چندگانه و مرکب است. مرکب از انواع «خود» های خیالی و تصنعی که هر کدام قرار است در موقعیتی به کار بیایند!! 

این قصه سر دراز دارد، پس تا بعد...  

 

موفق باشید   

داستان غرور (3)

قرار شد در ادامه به طور مفصل درباره دفاع های کودک آسیب دیده بگویم. بهتر است با طرح چند پرسش سراغ این موضوع بروم.

به نظر شما وقتی کودک از احساس امنیت و محبت سیراب نمی شود، نیاز روانی او تغییر کرده یا کاهش پیدا می کند؟

آیا در شرایطی که خود واقعی انسان متحمل چنین فشارها و آسیب هایی است، سیستم روانی او بیکار می نشیند و فقط حال بد «خود»ش را تماشا می کند؟

وقتی انرژی موردنیاز برای شکل گیری یک خود واقعی سالم از طریق مادر و پدر تامین نشود، کودک چگونه و از چه راهی این کمبود را جبران می کند؟ 

  

اصولا سیستم روانی انسان مشابه سیستم جسمانی او مجهز به قدرت خود ترمیمی است و اگر پروردگار چنین توانایی شگفت انگیزی را در او تعبیه نمی کرد معلوم نبود بعد از دچار شدن به چنین آسیب ها و لطماتی بتواند حتی چند روز دوام بیاورد چه رسد به اینکه شانس خوب زندگی کردن را داشته باشد. به دلیل وجود این توانایی است که در واکنش به این ناکامی ها سیستم دفاعی او (به تعبیر فروید، مکانیسم های روانی) خود به خود فعال می شود و ذهن فرد و عواطف او طوری عمل می کنند که فرد بتواند در حد امکان استحکام و یکپارچگی شخصیتش را در مقابل این فشارهای شکننده و آسیب زا حفظ کند و به بیان ساده تر در هجوم مشکلات خودش را نبازد. اما منظور از این دفاع ذهنی و عاطفی چیست؟ 

 

    

برای درک بهتر این مطلب به این مثال ها توجه کنید:

فردی که والدین نامهربانی داشته هرچه بزرگتر می شود ادعا می کند که اصلا از آدم های عاطفی و مهرطلب خوشش نمی آید و دلش نمی خواهد کسی به او محبت کند.  یا شخصی که در مقابل رفتارهای بد و تحقیرآمیز همسرش توان مقابله ندارد دائما کارمند زیردستش را به بهانه های مختلف توبیخ می کند و سرش داد می زند و بعد احساس قدرت می کند. یا کودکی که در پاسخ به امر و نهی های خشن و ترس آور بزرگترها لجبازی می کند و با این کار کمی از احساس عزت نفس لطمه دیده اش را باز می یابد. 

  

می توانید نکته مشترک در این مثال ها را پیدا کنید؟ 

در تمام این مثال ها فرد آسیب دیده ناخودآگاه (یا خودآگاه) راهی را پیدا کرده است تا فشار تحمیل شده را تا حدی تسکین دهد و از «خود»ش مراقبت کند. اما اشکال کار کجاست؟ 

 

اشکال ماجرا در این است که اینگونه مکانیسم های روانی قرار نیست راه حل مطمئن و دائمی انسان در مواجهه با کمبودهایش باشند بلکه ارزش آنها در حد داروی تسکین دهنده درد و التهاب است. این دفاع های ناخودآگاه در دوران خردسالی برای محافظت از کودک ضعیف نابالغ به لحاظ عقلیُ بسیار کمک کننده و حیاتی هستند اما اگر به عنوان رویه ثابت و عادت شده در سال های نوجوانی، جوانی و بزرگسالی هم ادامه پیدا کنند، شخص را به موجودی عصبی و ناآرام تبدیل می کنند که تمام هم و غمش فرار از خود واقعی اش و فریب دادن خود و دیگران است. چنین فردی نیاز نیست به زبان دروغ بگوید، چون خود بودن او غیر واقعی و دروغ است. 

 

هیچ وقت این حقیقت را از یاد نبرید: ما انسان ها اگر نخواهیم خود واقعی آسیب دیده و نامطلوبمان را اولا بپذیریم و ثانیا با روش درست و عقلانی ترمیم کنیم و تغییر بدهیم، روش آسان وانمود کردن – یا همان دروغ بودن -  را انتخاب می کنیم. 

 

حالا که به این نقطه رسیدیم امیدوارم خودتان رابطه بین فرار از خود واقعی و دچار شدن به صفتی مثل «غرور» را پیدا کرده یا حدس های خوبی زده باشید. به هر حال ادامه داستان را در یادداشت بعدی دنبال کنید.  

  

به نظرم لازم است خواهش کنم برای قضاوت کردن عجله نکنید. فعلا دنبال این نباشید که متهمی را شناسایی کنید (حتی اگر این متهم خود شما باشید). اگر گام اول هر حرکتی اندیشیدن درست، جامع و کامل است که هست، پس ابتدا با شکیبایی به درک کاملی از آنچه که مد نظر من -به عنوان گوینده و طرح کننده بحث- است برسید، بعد ترجیحا برداشتتان را بازخورد بدهید تا در صورت اشتباه یا ناقص بودن اصلاح شود و بعد از اینها از خودتان انتظار تشخیص مسئله و ارزیابی داشته باشید. 

 

 

موفق باشید

داستان غرور (2)

زیاد شنیده ایم که انسان نباید به خودش مغرور شود، غرور ویژگی بدی است و کسی آدم مغرور را دوست ندارد. اما سوال اینجاست که غروری که همه آن را بد می دانند دقیقا چیست و اگر چطور باشیم مغرور به حساب می آییم؟! خود شما چه تصوری از غرور دارید؟  

 

احتمال دارد آنچه که من در این باره می خواهم بگویم با تصورات فعلی شما هماهنگ نباشد و باعث تعجبتان شود یا حتی شما را ناراحت و مضطرب کند. خوب یا بد این خاصیت نگاه کردن از منظر علم روانشناسی و دیدگاه تحلیل گری است. اگر بخواهم تشبیه کنم باید بگویم بیان کردن و شفاف کردن این طور واقعیت ها در بهترین حالت مثل باز کردن پانسمان زخم دردناکی است که در حال مداوایش هستید. همانطور که تحمل درد آن را بدیهی و عقلانی می دانید اگر بخواهید درباره روح و روانتان هم به وضعیت بهتری برسید ناچارید این رنج را بپذیرید. مهم این است که این زحمت و تلاش منجر به اندیشه درست شود و نتیجه نهایی به حال شما سودمند باشد.

 

فراموش نکنید که کمترین فایده آگاهی، احساس لذتی است که در پس آن پنهان است و ما به عنوان یک انسان شانس تجربه کردنش را داریم. و بیشترین فایده اش هم... باشد به عهده خود شما!

ضمنا تقاضا می کنم در صورتی این نوشته ها را بخوانید که کاملا با حوصله باشید چون در غیر این صورت ممکن است مطالب خسته کننده یا پیچیده و دشوار به نظر بیایند. با وجود اینکه تلاشم را در ساده کردن بیانم به کار می گیرم اما از آنجا که این دست مطالب ماهیتا ساده و آشنا به ذهن اکثریت نیستند به تمرکز و تفکر بیشتری احتیاج دارند. 

بعد از این مقدمات باز هم تذکر می دهم که پرسش و پاسخ درباره مطالب به تکمیل و درک بهتر آنها کمک می کند. پس لطفا فقط خواننده نباشید! 

 

و اما اصل مطلب... 

 

همانطور که می دانید شخصیت انسان با همه خصوصیات، قوت ها و ضعف هایش میوه و محصول درختی است که از بدو تولد او –حتی پیش از آن- کاشته شده و با کنار هم قرار گرفتن انواع عناصر محیطی رشد کرده و به بار نشسته است. اما از بین همه این عوامل بیشترین تاثیر را از رفتارهای والدین و کسانی که به عنوان بزرگتر و والد در کنارش بودند، پذیرفته است. بزرگ و عمق این تاثیرات روی شخصیت انسان آنقدر زیاد است که اگر بخواهم حتی تا یک سال هم مطالب وبلاگم را به آن اختصاص بدهم مطمئنا هنوز ناگفته های زیادی باقی خواهد ماند. پس در اینجا فقط به اندازه ای که برای جا انداختن موضوع لازم است به آن می پردازم. (اگر نیازی به توضیح بیشتر باشد سعی می کنم در قالب پاسخ به سوالات مطرح کنم.) 

 

 

مهم ترین شرایط برای اینکه کودک بتواند به طور طبیعی و سالم رشد کند این است که در محیطی قرار بگیرد که مجموعه محبت ها، حمایت ها، برخورداری ها و آزادی هایی که به او داده می شود در کنار راهنمایی ها و تشویق ها به او احساس ایمنی و آرامش کافی بدهد. اگر این احساسات در او ایجاد شود شانس و فرصت این را پیدا می کند که با خاطر آسوده، بدون تشویش و به طور طبیعی نیروها و استعدادهای ذاتی خودش را رشد بدهد و در نهایت به بزرگسالی با یک شخصیت سالم و متعادل تبدیل بشود که احساسات، علایق و آرزوهای متعادل و بهنجاری دارد. 

 

اما در بسیاری از موارد -اگر نگویم اکثرا-  واقعیت غیر از این است. شرایط و رفتارهای نامناسبی مثل بی توجهی به کودک و عدم رعایت نیازهای خاص او، تحقیر، اجحاف و تعدی و زور و فشار، سختگیری بیش از حد یا مواظبت و حمایت بیش از حد، فقدان محبت صادقانه، انتقاد و بهانه جویی بی مورد و خلاصه هرآنچه که محیط زندگی اش را ناامن می کند او را از رشد طبیعی و سالم باز می دارند. در نتیجه یک احساس ناامنی، اضطراب، تشویش و دلهره دائمی در او ایجاد می شود که سبب می شود کودک به جای اینکه وقت و انرژی اش را صرف پرورش و به کار بردن نیروها و استعدادهای طبیعی خود کند، در یک حالت دفاعی دائمی قرار بگیرد و در عوض آنها را از یک طرف صرف تسکین و تخفیف و فرو خواباندن اضطراب و دلهره خود و از طرف دیگر صرف دفع آزار دیگران کند. 

 

پس دیگر چندان توجهی به احساسات٬ تمایلات٬ علایق و آرزوهای واقعی و اصیل خود ندارد و تنها به این می اندیشد که چطور خودش را از آزار دیگران در امان نگه دارد. این یعنی بخش هایی از تمایلات و احساسات خودش را سرکوب می کند یا اینکه سعی می کند آنها را با «مکانیسم های دفاعی» مختلف زنده نگه دارد. نتیجه نهایی این کنش و واکنش این می شود که کم کم وحدت و یکپارچگی وجودش را از دست می دهد، به سختی می تواند احساس ارزشمندی (عزت نفس) را تجربه کند، و بالاخره رشد «خود اصلی و واقعی» و به دنبالش اعتماد به نفس او کند و ضعیف می شود.


 حالا خود شما تصور کنید که در طی زمان دور شدن از «خود واقعی» چه پیامدی را به دنبال  میآرد؟ طبیعی است که کودک برای انطباق دادن خود با چنین محیطی تمایلات و احساساتی را به طور بدلی و تصنعی در خود می پروراند که مناسب آن رابطه خاص باشد. به عبارتی موتور محرک او علایق و احساساتی می شود که غیر واقعی و ساختگی است. 

 

 

در بخش بعدی درباره واکنش های دفاعی کودک (مکانیسم های دفاعی) که سرانجام باعث شکل گیری یک خود کاذب در وجود او می شود به طور مفصل خواهم گفت. بعد از مقایسه «خود»ها و تشریح رابطه آنها انشاءا... داستان پیدایش غرور کامل شده و ماهیت آن برای شما روشن خواهد شد.    

داستان غرور (1)

به نظرم خیلی از واژه های رایج بین ما آدم ها واژه های غریبی هستند؛ ظاهر کاملا آشنایی دارند اما در واقع ناشناخته و ابهام آمیزند. با وجود اینکه در زبان و کلام ما کاربردشان زیاد است اما انگار در آگاهی ما جای دقیق و مشخصی ندارند و هرکس برداشتی منحصر به خودش از آنها دارد. "غرور" یکی از همین واژه ها است.

 

کوچک که بودم فکر می کردم این کلمه را می شناسم اما هرچه بزرگتر شدم از گوناگونی کاربرد آن در کلام مردم کم کم به این نتیجه رسیدم که نه من کلمه غرور را درست می شناسم و نه خیلی از اطرافیانم که آن را در حرفهایشان به کار می برند. با خودم گفتم مگر می شود چیزی در آن واحد هم خوب باشد هم بد؛ پس چرا فلان رفتار من از نظر فردی غرورآمیز است و ملامت شدنی و از نظر کس دیگری نشاندهنده خودباوری و ستودنی! یا چرا رفتارهای خاص فلان آدم در چشم من خوب و مطلوب و نشانه اعتماد به نفس جلوه می کند اما در چشم دوستم غرورآمیز و نامطلوب یا برعکس. این شد که تب پیدا کردن جواب این سوالات و حل این معما به جانم افتاد.

 

در آرزوی رسیدن به جواب در مرحله اول تلاش کردم از زاویه اخلاقی به غرور نگاه کنم و در این حوزه معنای دقیقش را جستجو کنم و در این مسیر به جاهایی هم رسیدم اما مرحله دوم این پرسشگری من مواجه شد با دوره تحصیلم در کارشناسی ارشد مشاوره و دید انسان شناسانه ای که مطالعات و تأملاتم در متون روانشناسی به من داد ذهن آماده من را سرانجام به جایی برد که توانستم با اطمینان و به طور شفاف و کاربردی درباره ویژگی های غرور فکر کنم و حرف بزنم و تفاوت بین غرور و اعتماد به نفس را هم برای خودم و هم برای دیگران تعریف کنم. در واقع به دست آورد گرانبهایی رسیدم که متاسفانه در متون اخلاقی سنتی چندان قابل دست یابی نیست و به دلیل زبان ناملموسش – که غالبا تجربی و شخصی است و نه جامع و علمی- حتی گاهی به ابهام و سردرگمی شما دامن می زند.

  

نمی دانم رسیدن به تعریف درست از غرور یا هر خصوصیت اخلاقی دیگر برای شما چقدر اهمیت دارد اما این را می دانم که اگر ندانید فلان صفت اخلاقی چیست و به چه حالتی از بودن شما اطلاق می شود و در عین حال مثلا ادعا کنید که: "من فلان ویژگی را دارم یا ندارم یا چقدر دارم" -جسارتا- مثل خیلی ها فقط حرف زده اید! حرفی که پشتوانه ای از علم و آگاهی ندارد. بنابراین ارزیابی شما درباره خودتان هرچه که باشد دلیل و شاخص معتبری برای پیش بینی رفتارهای بعدی و زندگی آتی شما نیست. پس اگر خودسازی را وظیفه خود می دانید و دنبال رفع مشکلات اخلاقی خودتان هستید و در عین حال نمی خواهید در دام چنین ادعاها و تصورات بی پایه ای بیفتید قبل از هر حرکتی در این مسیر به این نکته طلایی که یکی از حقایق بزرگ دنیای انسانهاست توجه کنید:

  

 

همه صفات انسانی در سیستم ارزشگذاری -به طور بالقوه- یک ماهیت دو قطبی دارند. به این معنی که یک خصوصیت خوب می تواند با تغییراتی به یک صفت بد تبدیل بشود در حالی که شکل ظاهری رفتار انسان در هر دو حالت تقریبا یکسان باشد. یعنی همان رفتاری که از شخصی سر می زند و با شرایط خاصی حکم سخاوت و بخشندگی دارد می تواند با شرایط دیگری و در مورد همان شخص حکم اسرافکاری، خودنمایی یا فخرفروشی یا... پیدا کند. می شود گفت همه مفاهیم اخلاقی روی برداری قرار دارند که به دو سر ارزشی مثبت یا منفی می رسد و سختی کار در این است که معمولا شرط اصلی برای تعیین موقعیت ارزشی یک رفتار روی این بازه، خصوصیات بیرونی آن نیست بلکه ویژگی های درونی آن است. تن صدای بالا موقع صحبت کردن با کسی می تواند از احساس غرور شما آب خورده باشد همانطور که می تواند به اعتقاد و باور قوی شما نسبت به گفته هایتان برگردد. چه کسی و چه طور می تواند خوب یا بد بودن این رفتار را تعیین کند؟ حکایت غرور هم چنین حکایتی است.

   

 

فعلا به این مقدمه مهم بیاندیشید تا بعد...

  

(ادامه دارد) 

نظرات و پاسخ های خوانندگان

جواب فرهادی: 

با سلام 


 من سعی میکنم مطالبی که در این زمینه به ذهنم میرسند رو بنویسم. تصوری که از ادم های مغرور دارم ممکنه مثلا به زمانی برگرده که در حال اظهار نظر در مورد مساله ای بودم و اون فرد به سرعت سعی کرده نظر خودش رو القا کنه و بگه اصلا اینطوری که تو میگی نیست و تجربه ی من یا نظر من هست که درسته. این مساله درحالی هست که ممکنه اون عقیده درست باشه ولی نه در همه ی موارد. 


 من فکر میکنم تفاوت غرور و اعتماد به نفس این هست که اگر فردی اعتماد به نفس نداشته باشد دچار خود کم بینی می شود و در کارهایش به موفقیت نمیرسد اما اگر غرور داشته باشد به این علت که خیلی به درستی عقاید و رفتارها و افکارش اعتماد دارد دچار خطا می شود و وقتی هم که نادرست بودن رفتار و افکارش رو قبول نکند موجب می شود که دیگران برای او اعتبار و احترامی قائل نباشند. زیرا هر انسانی ممکن است اشتباه کند من فکر میکنم در روابط ما با یکدیگر ان قدر زوایای پنهان و پیچیده وجود دارد که ممکن است یک زمانی به این نتیجه برسیم یک جای کار را اشتباه کردیم که ممکن است تا آن زمان حتی به ذهنمان هم خطور نمیکرد که ممکن است این جای کارمان ایراد داشته باشد و وقتی دچار غرور باشیم و نخواهیم آن مساله یا رفتار را درست کنیم باز هم در موقعیت های مشابه دچار اشتباه خواهیم شد. 


 اعتماد به نفس به انسان کمک می کند با اتکا به قدرت تصمیم گیری عقلانی خود به انجام کارهایش بپردازد ولی غرور ممکن است کاری کند که انسان متوجه اشتباهاتش نشود.
این ها درک و دریافت من از غرور و اعتماد به نفس بود. 


منتظر نظرات دیگران و شما در این زمینه هستم. 

 

 

جم: متشکرم

لطفا در این بحث شرکت کنید!

یادم است یکی از سوال هایی که در دوره نوجوانی در ذهنم شکل گرفت و سال های زیادی گذشت تا توانستم جوابش را پیدا کنم این بود که "دقیقا چه تفاوتی بین غرور و اعتماد به نفس هست که اولی را ناپسند می دانند و دومی را پسندیده؟" سوالی که کم کم متوجه شدم خیلی از افراد دیگر هم دچارش هستند. بعضی از پرسش ها شاید ارتباط زیادی با زندگی روزمره آدم نداشته باشند اما اگر برای سوالاتی مثل این پاسخ شفافی پیدا نکنیم احتمالش زیاد است که به قول معروف "یا از این ور بوم بیفتیم یا از آن ور بوم" و دست آخر هم هیچوقت به ارزیابی درستی از رفتار خودمان نرسیم.  

 

من برای اینکه بفهمم غرور چیست و چرا بد است زمان نسبتا زیادی را صرف کردم ولی دوست دارم کسانی که صادقانه به دنبال حل این معما هستند زودتر و آسانتر به جواب برسند. برای همین اگر بتوانم در این باره مطالبی را بنویسم که حداقل برای برداشتن اولین گام در این مسیر گویا و روشن کننده باشد و ذهن خواننده را در جهت صحیحی قرار بدهد بسیار خوشحال و شاکر خواهم شد. 

 

 

یکی از مهمترین اصول کار من در کارگاه هایم پرسیدن انواع سوالات مقدماتی و وادار کردن اعضای گروه به بارش مغزی قبل از ورودم به بحث اصلی است. یکی از فواید عالی این کار این است که قبل از اینکه حرف خودم را بزنم از این طریق می توانم از محتوای ذهن مخاطبم مطلع شوم و مطالبم را به سمت و سویی که او نیاز دارد جهت بدهم و در نقش یک گوینده صرف ظاهر نشوم که قرار است در زمان مشخصی سخنرانی مشخصی را ارائه بدهد و بس. لذا می خواهم از شما دوستانی که این یادداشت را می خوانید تقاضای همکاری کنم تا با فکر کردن و جواب دادنتان به سوالات زیر –به هر اندازه ای که می توانید-  خود شما زمینه و مقدمه خوبی را برای وارد شدن و پرداختن به این موضوع مهم و کاربردی فراهم کنید. و اگر به هر دلیلی نمی توانید پاسخ بدهید یا انگیزه ای برای این کار ندارید باز هم واکنش بدهید چون بازخورد شما هرچه که باشد برای من مفید خواهد بود؛ حتی اگر از نوشتن در این باره منصرفم کند!

  

 

و اما پرسش های مقدماتی:

 

-         از نظر شما این موضوع چقدر اهمیت دارد و چرا؟

-         آیا شما تا به حال با این مسئله درگیر بوده اید؟ اگر جوابتان مثبت است، از چه نظر و چطور؟

-         اساسا شما چه تعریفی از غرور دارید و فکر می کنید چه فرقی با اعتماد به نفس دارد که باعث می شود اولی را بد بدانیم و دومی را خوب؟

-         آیا این مهم است که انسان خودش را از دچار شدن به غرور محافظت کند؟ اگر بله، به چه دلیل؟

-         شما ریشه غرور را در چه می بینید و فکر می کنید در چه صورت کسی دچار این صفت می شود؟

-         خودتان را فرد مغروری می دانید؟ به چه دلیل؟

-         تا به حال از غرور کسی لطمه دیده اید؟ اگر بله، درباره تجربه تان کمی توضیح دهید.

-         آیا ارزش دارد یک نفر برای درمان غرورش سال ها وقت و انرژی صرف کند؟  

قصدم این است که برای سهولت خواندن، پاسخ های شما را در صفحه اصلی وبلاگ قرار بدهم. چنانچه کسی ترجیح می دهد به طور ناشناس در بحث شرکت کند، اطلاع بدهد تا صرفا پاسخش را با نام مستعارش منتشر کنم. 

 

 

پیشتر، از همه دوستانی که در این گفتگوی مفید شرکت می کنند، صمیمانه سپاسگزاری می کنم و آماده دریافت هر نوع نظر و پیشنهادتان هم هستم.

خطاها ارزشمندند

    

همیشه درک ما از واقعیت های دور و برمان در معرض خطاست و کسی از این قاعده مستثنی نیست (مگر اینکه روی تربیت ادراک خود بسیار کار کرده باشد). برای من بارها پیش آمده که از ظاهر رفتار شخصی به سرعت برداشت و قضاوتی کرده ام که بعدا خلافش ثابت شده و من را متاسف کرده است. اگر نگویم همیشه اما در خیلی از موارد این خطاها دردسرساز می شوند و هزینه هایی را حداقل به لحاظ عاطفی به ما تحمیل می کنند. این طور خطاها معمولا به خطاهای شناختی معروف هستند و درباره آنها بسیار گفته و نوشته شده است. اما در این یادداشت دلم می خواهد توجه شما را به زاویه متفاوتی از این موضوع جلب کنم؛ «تحلیل شخصیت خود از منظر خطاهای شناختی ای که معمولا دچارشان می شویم». 

  

اینکه به بد بودن خطاهای شناختی فکر کنیم و به حال خودمان تاسف بخوریم که چرا در فلان موقعیت سطحی یا شتابزده رفتار کردم و دچار خطا شدم و بعد تصمیم بگیریم که دیگر در این تله شناختی نیفتیم، خوب است اما برای خودسازی و اصلاح رفتار کافی نیست. یعنی باز هم ممکن است علی رغم خواست قلبی خود گرفتار اشتباه مشابهی شویم. به نظر شما علتش چیست و راه حل مطمئن کدام است؟ 

 

پیشنهاد می کنم قبل از خواندن ادامه مطلب سعی کنید خودتان پاسخ این پرسش را پیدا کنید.

به چه جوابی رسیدید؟ فکر نمی کنید همه برداشت ها و ادراکات شما در طول زندگی – درست یا نادرست- براساس الگوهای نسبتا ثابتی ایجاد می شوند؟ الگوها یا مدل هایی که گاهی گزاره های ذهنی شما هستند و گاهی گزاره های شرطی عاطفی. اجازه بدهید فعلا به دسته اول (گزاره های ذهنی) بپردازیم. 

 

مثلا فرض کنیم یکی از گزاره های ذهنی شما این است که داشتن امکانات رفاهی بیشتر مساوی است با احساس خوشبختی بیشتر یا داشتن صورت و ظاهر خندان و بشاش نشاندهنده روان شاد است. حالا با چنین پیش فرض هایی در برخورد با شخصی که هر دو این ویزگی ها را داراست (به ویژه برخورد اول) چه قضاوتی خواهید کرد؟ احتمالا این قضاوت هرچه که باشد نباید از این تصور که او فرد خوشبختی است جندان دور باشد. درست است؟ 

 

بیایید با هم تمرینی را انجام دهیم (الان یا در یک زمان مناسب دیگر):

سعی کنید قضاوت های خود را در طول یک دوره زمانی به یاد بیاورید (البته فعلا منظور ما قضاوت های اشتباه است). سپس عناصر و نشانه های تکراری را در آنها پیدا کنید. و در نهایت تا جایی که می توانید از روی این نشانه ها خط مشی ذهنی خود را ردیابی کنید. اگر این فرآیند را درست طی کرده باشید حالا شما به گوشه هایی از شخصیت خودتان دسترسی پیدا کرده اید و این موفقیت ارزشمندی است! با این کار علاوه بر اینکه شانس زیادی برای اصلاح منش فکری تان و تکرار نکردن خطاهای مشابه به دست آورده اید، گام مهمی را در مسیر خودشناسی و تحلیل خود برداشته اید. 

  

شکی در این نیست که خودشناسی در کل، فرآیند بسیار پیچیده و دشواری است و نمی شود به سادگی ادعایش را کرد اما جزئی که نگاه کنیم می بینیم از طریق گام های کوچک و مهمی از این دست می توانیم به این هدفی که دور از دسترس به نظر می آید نزدیک شویم. 

 

خوب که فکر کنیم می بینیم آدمیزاد قبل از ایجاد هر تغییری در زندگی اش حداقل تا اندازه ای نیازمند شناختن خودش است. پس به دوستانی که اهل رشد کردن و بهتر شدن هستند یا دائما خیال خودسازی در سرشان دارند توصیه می کنم حتما از این منظر به موضوع نگاه کنند. من هم با اشتیاق منتظر گرفتن بازخوردهای شما و بحث و گفتگو پیرامون آنها هستم.  

 

موفق باشید    

حقیقت و واقعیت

 

شاید تا به حال به این نکته فکر کرده باشید که خیلی از مردم آنقدرها که وانمود می کنند شاد نیستند و زندگی رضایت بخشی ندارند اما در ظاهر طوری رفتار می کنند که انگار حال و روزشان خیلی بهتر از بقیه است. اینکه چرا آنها سعی می کنند ما در موردشان چنین تصوری داشته باشیم یک حرف است و اینکه چرا ما دائما دچار چنین تصوراتی می شویم بحث دیگری است... 

 

برای من بارها پیش آمده بعد از پایان جلسه مشاوره و خارج شدن مراجعم از اتاق این فکر از ذهنم گذشته که: " اگر این شخص وضعیت عمومی زندگی خودش را در معرض دید و اطلاع سایرین قرار بدهد و فقط چیزهایی را پنهان کند که به مشاورش می گوید ممکن است کسی باور کند که این آدم احساس خوشبختی نمی کند؟" و به خودم پاسخ داده ام که: "جز تعداد کمی، بقیه مردم او را حتما خوشبخت می دانند." به نظر شما چرا چنین است؟ 

 

حالا می خواهم جای شخصیت های قصه را عوض کنید. شما همان شخصی هستید که فقط کسی مثل مشاورتان می تواند بفهمد که احساس خوشبختی نمی کنید اما بقیه تصور دیگری درباره شما دارند. فکر می کنید چرا مردم به احساس واقعی شما توجهی ندارند و اوضاع زندگی شما را خیلی خوب ارزیابی می کنند؟ 

 

و سوال آخر: می دانید ذهن شما برای ارزیابی و قضاوت کردن درباره زندگی مردم و خوشبخت بودن یا نبودن دیگران براساس چه الگویی عمل می کند؟ 

 

اگر قرار باشد روزهایمان یکی پس از دیگری بگذرد و ما بی توجه به خطاهای شناختی ای از این دست به زندگی ادامه بدهیم و این موضوع را به طور عمیق درک نکنیم که دائما در معرض تاثیرات منفی چنین خطاهایی هستیم هیچ وقت برای پایان دادن به آنها کاری نخواهیم کرد. برعکس اگر نسبت به آنها حساس بشویم اولا، می توانیم آثار مخرب و زنجیره وار این خطاها را در زندگی مان رصد کنیم و ثانیا، به قصد بالاتر بردن سطح رشد و عقلانیت خود و دور شدن از چنین تله هایی قدمی برداریم. 

 

مگر نه این است که ما آدم ها برمبنای نوع درکمان از جهان هستی و محیط زندگی و واکنش دادن به واقعیت هایی که توسط ما درک میشود عمرمان را سپری می کنیم؛ پس چرا نباید بیشتر از اینها به درستی و نادرستی برداشت های خود اهمیت بدهیم و حداقل شده برای یک بار به مرور مشکلاتی بپردازیم که تا امروز به خاطر خطای شناخت خود دچارشان شده ایم و شاید بعد از گرفتار شدن برای لحظاتی هم آهی از سر یک هوشیاری کوتاه و گذرا کشیده ایم. اما چه بسا به آهی بسنده کرده ایم و دوباره روز از نو و در دامی مشابه افتادن از نو! اشتباه نکنید قرار نیست همیشه این دام ها خیلی بزرگ باشند گاهی مجموعه به هم پیوسته ای از اشتباهات کوچک دوره ای بزرگ از زندگی ما را شکل می دهد.  

     

دوست دارم بارها و بارها درباره انواع خطاهای شناختی که دامنگیرشان هستیم بنویسم و به اندیشیدن بیشتر پیرامون آنها دعوتتان کنم. 

به امید حق...